مهم نیست فردا چی میشه مهم اینه که امروز دوستت دارم! مهم نیست فردا کجایی مهم اینه که هر جا باشی دوستت دارم! مهم نیست تا ابد با هم باشیم مهم اینه که تا ابد دوستت دارم! مهم نیست قسمت چیه مهم اینه که قسمت شد دوستت داشته باشم !

بی صدا فریــــــــاد کن قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ

سفارش تبلیغ
صبا


بی صدا فریــــــــاد کن

باور می‌کنید که دختران از 3 سالگی نگران زیبایی و هیکلشان هستند!!

پرسیدم... 

 چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

  با کمی مکث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،  

 با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو .

 ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، 

  وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ،

  در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

  پرسیدم ،

 آخر .... ،

 و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

 مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی !

 حتی برای یک نفر .

 کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

 بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

 موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

 داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... 

 

 هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود

 و برای زندگی کردن و امرار معاش در

 صحرا میچراید ، آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ،

 در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد

 شد ، شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ،

 که میداند باید از آهو سریعتر

 بدود ، تا گرسنه نماند .. مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

 مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ،

 با تمام توان و با تمام وجود

 شروع به دویدن کنی .. به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود

 ولی میخواستم باز هم ادامه  دهد و باز هم به .... ،

 که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

 

 زلال باش ..... ،‌ زلال باش ...... ،

 فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ،

 یا دریای بیکران ، زلال که باشی ، آسمان در توست


نوشته شده در جمعه 89/2/3ساعت 2:5 صبح توسط سارا نظرات ( )


 

 محبوبم میخواهم با چشم های بارانی برای تو بنویسم...

من هنوز هم هر شب برای صحبت کردن با تو به ستاره ها چشم میدوزم...

هنوز هم هرشب به تو فکر میکنم ....

اما حالا می فهمم که واقعا چه قدر دردناک است رفتن و نرسیدن...

حالا می فهمم سخت ترین شکل دلتنگی برای کسی یعنی چه....

یعنی همان که بدانی هرگز به او نخواهی رسید...

اگرچه روزهاست که سکوت کرده ام اما این را بدان که هر سکوتی سرشار از ناگفته هاست...

من حرفهایم را در سکوت گفتم اما شاید مثل همیشه تو نشنیدی....

عزیزم اینو بدون تو چه بخواهی، چه نخواهی.....

کسی اینجا مجنون توست.... 

 

 ای شب،به پاس صحبت دیرین،خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد

شاید وفا کند،بشتابد به یاریم

ای دل،چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

هر چند بسته مرگ،کمر بر هلاک من

ای شعر من،بگو که جدایی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم،که از تو به جز ناله بر نخواست

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

ای روشنان عالم بالا،ستاره ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی درنگ

یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید

آری،مگر خدا به دل اندازدش که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی برم

جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من،همه،چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که عشقم به دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

   اما اگر خدا بدهد عمر دیگری 


نوشته شده در چهارشنبه 89/2/1ساعت 1:8 صبح توسط سارا نظرات ( )


اگر جهان مثله رویا های ما بود..

.
چقدر قشنگه که دنیا رو اونطور که خودت می خوای تصور کنی...
یه تصویر رنگی از دنیای کم رنگی که توش زندگی می کنی.
بعضی وقتا آدم آنقدر تو عمقه رویا ها فرو می ره که خودش باورش می شه و بشون اعتقاد پیدا می کنه و این یه رازه...


راز تحقق رویا های ما...


آره ، هر وقت به رویا های خودت اعتقاد پیدا کردی

 اونا عملی می شن...
و وقتی که به رویا هات اعتقاد پیدا کردی ، اونا دیگه یک رویا نیستن ، یک آرزو و یک هدف هستن که با تلاش خودت ، تمام کائنات و هستی سعی می کنن که تو رو به اون ها نزدیک کنن...


حتی اگه شده 1 قدم...


این بستگی به عمق اعتقاد و باورت داره...
دنیا اونقدر ها هم که ما فکر می کنیم پیچیده نیست...
فقط باید راز هاشو کشف کرد...
فکر نکن که دنیا راز هاشو قایم می کنه ، نه...
فقط باید به زبونش آشنا شی ، همین !
زبونی نه از جنس آوا بلکه از جنس نشانه ها و اشاره ها...
خیلی وقتا شده که بات صحبت کنه و راز هاشو بگه اما تو خوب گوش ندادی...
کوچکترین اتفاقات معنی هایی در پشتشون دارن که فقط یه خورده فکر می خوان...
بعضی وقتا هم دنیا داد می زنه و یه کارایی می کنه که مجبور شی از تعجب به اون ها فکر کنی و وقتی با این نشانه ها آشنا شدی ، از کنار هیچ اتفاقی ساده نمی گذری...
وقتی یک رویا ، واقعی می شه ، مثه این می مونه که خدا بت یه هدیه داده باشه...
اگر تو خودت تنهایی می تونستی رویا هاتو واقعی کنی دیگه اسمشون رویا نبود...


هدیه های خدا چقدر قشنگن..

.
هدیه ای که فقط در ذهن ما جا می شه و خدا اونقدر بزرگ و مهربونه که به دنیامون ، به اندازه ی ذهنمون ، ظرفیت می ده تا رویا هامون توش جا بشن...
آره ، می شه دنیا رو تغییر داد ، فقط باید آشنا بشی...


فقط باید باور کنی که می شه...


باید باور کنی که اگه نشدنی بود به ذهنت راه پیدا نمی کرد ، چون ذهن ما از نشدنی ها خبر نداره...
آدم باید قدر رویا هاشو بدونه و هر چیزی و هر کسی رو توش راه نده...
اقلیم رویا های ما ، فقط جای رنگی هاس...
خدایا ، این دفعه چی ؟
ممکن واقعی بشه؟


می دونم که واسه تو اصلا سخت نیست..

.
فقط فرقش اینه که اینبار 1 رویا ندارم...
خیلی بیشترن...
می دونم که همشون رو می دونی و تا الان به همشون فکر هم کردی...
پس چیزی نمی گم و فقط سعی می کنم باورشون کنم تا تو هم باور کنی که قدرشون رو می دونم...


حتی اگه تا آخر عمر یه رویا بمونن...


و در اون صورت خودم رو سرزنش می کنم که چرا سعی نکردم تا تو این سعی و تلاش رو ببینی و هدیه ام رو بم بدی...
عمق این رویا ها اونقدر زیاده که بعضی وقتا توش غرق می شم...
کاش می شد تو واقعیت هم تویه اون ها غرق شد و اگر می شد ، نمی خواستم که کسی واسه از آب گرفتنم تلاش کنه...
بزارید غرق در فکر بمونم...


از آرزو ها و رویا هات ساده نگذر...


نوشته شده در چهارشنبه 88/12/12ساعت 2:15 عصر توسط سارا نظرات ( )


 

Click to view full size image

سلام فاحشه!
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است!
 اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…!
 میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد
 که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!
اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود
 این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین 
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم،
 زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم،
 پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن

نوشته شده در پنج شنبه 88/12/6ساعت 1:4 صبح توسط سارا نظرات ( )


چیزی نمی خواستم بگم.
خواستم لحظاتی توی این خونه بنویسم.
شاید دلتنگم!
دلم اینجا زمزمه هاش رو راحت تر می نویسه.
...
...
خونه نیستی!
روی گرد و غبار نشسته روی وبلاگ
با انگشت می نویسم:
نیستی و من
دوستت دارم.
بهت افتخار می کنم.!


نوشته شده در شنبه 88/9/7ساعت 11:16 عصر توسط سارا نظرات ( )


شخصی نزد همسایه‎اش رفت و گفت: 
 گوش کن! 
 
 می‎خواهم چیزی برایت تعریف کنم. 
 دوستی به تازگی در مورد تو می‎گفت...
 
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت: 
 قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از  
 
میان سه صافی گذرانده‎ای یانه؟

 کدام سه صافی؟ 

 اول از میان صافی واقعیت.
 
 
 آیامطمئنی چیزی که تعریف می‎کنی
 
 واقعیت دارد؟

 نه. من فقط آن را شنیده‎ام.
 
شخصی آن را برایم تعریف کرده است.

 سری تکان داد و گفت: 
 
 پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی 
 
خوشحالی گذرانده‎ای. مسلما چیزی که 
 
 می‎خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت
 
 نداشته باشد، باعث خوشحالی‎ام می شود.

 دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.

 بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی‎کند،
 
حتما از صافی سوم، یعنی فایده، 
 
 رد شده است. 
 
 آیا چیزی که می‎خواهی تعریف کنی،
برایم مفید است و به دردم می خورد؟

 نه، به هیچ وجه!

همسایه گفت:
 
 پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد،
 
 نه خوشحال کننده است و نه مفید،
 
 آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت 
 
هم زود فراموشش کنی...

نوشته شده در چهارشنبه 88/8/13ساعت 12:36 صبح توسط سارا نظرات ( )


زندگی را آسان بگیر

 چون روزگار به اندازه ی کافی به تو سختی خواهد داد!!

روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،

 اما عقرب انگشت او را نیش زد.

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد،

 اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.

رهگذری او را دید و پرسید: "برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟"
مرد پاسخ داد

: "این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است

 که عشق بورزم."

 چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط

 به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟

عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن،

حتی اگر دیگران تو را بیازارند.


نوشته شده در جمعه 88/8/8ساعت 10:34 عصر توسط سارا نظرات ( )


گاهی مسیر جاده به بن بست میرود
گاهی تمام حادثه از دست میرود
گاهی همان کسی که دم از عقل میزند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چندمضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شست می رود
بی راهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود...

نوشته شده در دوشنبه 88/8/4ساعت 10:57 عصر توسط سارا نظرات ( )


WwW.Bo2Eshgh.Blogfa.CoM
کاش دنیایی بود که در ان

صدای شکستن قلبی هیچگاه شنیده نمی شد

دل بی گناه عاشقی از بی اعتنایی پژمرده نمی شد

عدالت و حق عشق واقعی زیر پا له نمی شد

طعم تلخ جدایی هرگز چشیده نمی شد

رنگ زشت خیانت هیچ وقت دیده نمی شد

مهر و محبت کسی با بی رحمی پس داده نمی شد

دست ردی بر سینه پر شوق خواستاری زده نمی شد

عشق در سیاه چالی ابدی زندانی نمی شد

بلبلانش فقط نغمه شادی می سراییدند

گلهایش بی خار و فقط بوی خوش مهر و محبت می دادند

قلبها شفافتر از اب زلال می بودند

دلها همگی مست از مهر و وفا خوش بودند

ولی افسوس که ما هر روز از ان دنیا دورتر و دورتر می شویم!

 

خوشبختی یعنی شکایت نکنی زیرا اکنون در جایی ایستاده ای که خودت با اندیشه ات برای خودت تدارک دیده ای .

خوشبختی یعنی فراموش کردن این باور که کسی از راه می رسد و به نجاتت بر می خیزد و درها را برایت می گشاید .

خوشبختی یعنی پذیرفتن این واقعیت که هیچ انسانی کامل نیست و انسان ممکن الخطاست.

خوشبختی یعنی قبل از اینکه به فکر تغییر دادن دیگران باشی ، قاضی زندگی خودت باش.

خوشبختی یعنی شجاعت و توان گریستن به موقع را داشته باشی زیرا برای گریه کردن مجبوری احساسات خود را آشکار کنی و پس از آن آرامش خواهد رسید .

خوشبختی یعنی چیزی را به دیگران ببخشی که آرزوی دریافت آن را داری . برای شروع مهرت را ببخش .

خوشبختی یعنی گذشته را ببخشی تا تجارب دردناک تکرار نگردند .

خوشبختی یعنی قلبی را نشکنی ، دلی را نرنجانی ، آبرویی را نریزی و دیگران از تو آسیبی نبینند.

خوشبختی یعنی تنهایی را از افتادن به هر دامی ارزشمندتر بیابی.

خوشبختی یعنی خودت را بپذیری و برای بهتر نشان دادن خودت تلاش نکنی که دیگران را نفی کنی و شکست دهی.

خوشبختی یعنی دیگران پیروزیشان را بدون ترس از حسد تو با تو جشن بگیرند.

خوشبختی یعنی باور کنی که دیگران هم به اندازه تو به امنیت ، آرامش ، محبت ، عفو و آزادی نیاز دارند.

خوشبختی یعنی خودت تصمیم بگیری ، و زندگیت را برای خوشایند خودت ، زندگی کنی.

خوشبختی یعنی درباره دیگران به قضاوت ننشینی و آن ها را کنترل نکنی.

خوشبختی یعنی وقتی آزرده هستی نا امید نگردی ، وقتی ترسیده ای هیاهو راه نیندازی ، وقتی خشمگین هستی همه را دشمن نبینی و برای اشتباهاتت به دنبال مجازات دیگران نباشی.

خوشبختی یعنی کمی دلیرتر ، مهربانتر ، بخشنده تر ، و وفادارتر باشی.

خوشبختی یعنی بدانی کجا می روی ، کجا می مانی ، کی می روی ، کی باز می گردی ، بدون احساس گناه "نه" بگویی و بدون خودخواهی پاسخ مثبت بدهی.

خوشبختی یعنی قبل از اینکه به فکر تغییر دادن دیگران باشی ، قاضی زندگی خود باشی.

خوشبختی یعنی هر گاه کسی از تو تقاضای کمک کرد، ضعف هایش را به نمایش نگذاری و فقط بگویی :خوشحالم که می توانم کمکت کنم.

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

خوشبختی یعنی پذیرفتن این واقعیت که هیچ انسانی کامل نیست و انسان جایز الخطاست.

خوشبختی یعنی باور کنی که اوضاع به اندازه ای که می گویی وخیم نیست و برای ناکامیت بهانه تراشی نکنی و کسی را جز خودت مقصر ندانی.

خوشبختی یعنی باور کنی که تنها از اشتباهاتت می توانی بیاموزی و درس بگیری.

خوشبختی یعنی قلبت را بگشایی ، احساسات محبت آمیزت را بروز دهی تا دوستانت را از دست ندهی.

خوشبختی یعنی بپذیری که انسان های مهربان و با گذشت پوزش می طلبند ، پس برای رنجشی که تو عاملش بودی صادقانه پوزش بخواه.

خوشبختی یعنی چیزی را به دیگران ببخشی که آرزوی دریافت آن را داری . برای شروع مهرت را ببخش تا غرق در نور گردی.

خوشبختی یعنی گذشته را ببخشی تا تجارب دردناک تکرار نگردند.

خوشبختی یعنی شکر کنی که زنده ای ، که احساس داری ، که دوستت دارند ، که عشقی در قلب داری و به یمن شاکر بودنت به هر آن چه آرزوی بر حق دلت است ، خواهی رسید.


نوشته شده در چهارشنبه 88/7/29ساعت 1:27 صبح توسط سارا نظرات ( )


 

نمیگویم زندگی کار ساده ای است .نمیگویم همیشه خوشایند است. اما با تمام مشکلاتی که برایمان پیش میاید. زندگی.......از ما انسانی بهتر و نیرومند تر می سازد. به یاد داشته باش :در زمان ازردگی  رنج را از خود  دور کن. در زمان خشم خود را رها ساز در ناکامی بر خود چیره شو تا میتوانی یار خود باش . میتوانی بهترین دوست خود باشی . ما به هنگام اشفتگی مرا خبر کن میکوشم بدانم باید چه وقت در کنارت باشم اما گاهی ممکن نیست پس تو خبرم کن عشق تنها هدیه ای است که میتوانم به تو هدیه بدهم.. ایثار یکی از بزرگترین لذت هایی  است که به ما ارزانی شده  . من اینجایم هر زمان و همیشه .تا هر  انچه  چه دارم به تو هدیه کنم ..........

 

کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت رابخورم!!

کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند

 که امروز آرزوی دیدن یک لحظه

فقط یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد تا امروز
چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند!

کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز باخود نگویم
" آخه او که میدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه می دانم نه می خواهم بدانم

دلسنگ یا دلتنگ!چون کوهی زمینگیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم

کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست

اکنون که می بینند خوارم ، در امانم

دلبسته ی افلاکم و پا بسته ی خاک

فواره ی بین زمین وآسمانم

آن روز اگر خود بال خود را می شکستم

اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم؟!

قفل قفس باز و قناری ها هراسان

دل کندن آسان نیست! آیا می توانم؟!


نوشته شده در چهارشنبه 88/7/29ساعت 1:10 صبح توسط سارا نظرات ( )


   1   2      >

قالب جدید وبلاگ پیجک دات نت